روزی که من شدم...
یک سال پیش من آغاز شدم در یک صبح با طراوت با یک خنده ، که گریه بود در پیراهنی آبی و حس یک زن در یک روز بهاری پس از یک شب طولانی و سپیده دمی دلهره آور در پیراهنی صورتی ، برای تکامل یک عشق تمام خیابانهای شهر صدای گامهایم را شنیدند و به مادرم لبخند زدند و من متولد شدم و امروز یکسال از آن روز با شکوه گذشت و من یک ساله شدم ...
نویسنده :
مریم
7:40
اولین 4 شنبه سوری و عید من ...
چقدر عجیب و غریبند این آدمها!!! از مدتها قبل همه منتظرش بودند و به تکاپو افتاده بودند...چی بخرم ؟ چی بپوشم؟ الینا چی بپوشه؟ چی بخوریم؟ کجا بریم؟ وای کارام مونده خدا؟ و از این مقولات! یهو دیدم یک روز حدودای ساعت 14:31 یک صدای عجیب و غریب بمب از حیاط همسایه آمد و همه پاشدن و گفتن الینا سال نو مبارک! آیا آن همه تکاپو برای این بود؟ !!! اوف ف ف ف چقدر عجیبید آدمها! و البته مهربان و دوست داشتنی. سرخی تو از من ، زردی من از توووووو به به آش رشته 4 شنبه سوری...بعد از آتش بازی در هوای سرد بسیار چسبید! سفره هفت سین مختصر و مفید ما... ژستم خوشگله؟؟؟ چرا نمیذارین من تمام وسایل سفره رو بریزم روی زمی...
نویسنده :
مریم
13:06





